close
تبلیغات در اینترنت
حکایت و داستان
loading...

هیئت قاسم ابن الحسن اصفهان

حکایت و داستان

پایگاه اطلاع رسانی هیئت بازدید : 106 پنجشنبه 02 آبان 1392 نظرات ()

بیمارستان صدوقــی ، بعد از عمل جراحی ، با آن حال بدی که داشت ، خودش ، خودش را مرخص کرد.

چاره اش یک دست لباس بود که گیر آورد.

توی سپاه که رسید و ماشین خواست ، همه مات و مبهوت مانده بودند . راضی شان کرد و پیکان را گرفت. تا داران، اما بیشتر نتوانست برود.

مهم نبود، پیکان خراب را گذاشت همان جا و پرید پشت یک تویوتا. اما تویوتا هم از راه نرسیده چپ کرد. سرپا که شد، ایستاد کنار جاده برای ماشین ها دست تکان میداد . ول کن معامله نبود. آخرش هم با اتوبوس خودش را رساند منطقه..

 

 

 

 

پایگاه اطلاع رسانی هیئت بازدید : 104 سه شنبه 30 مهر 1392 نظرات ()

توی برگه او در مورد رفتارش چیزهایی نوشته بودند که فرمانده پایگاه او را خواسته بود. فرمانده را به خاطر چیزهایی که از او پرسیده بود ، خواسته بودند. عباس با خودش گفته بود تا فرمانده بر میگردد میتواند نمازش را بخواند. دفتر فرمانده پایگاه آن هم در یک مملکت غیر اسلامی! روزنامه ای پهن میکند و الله اکبر می گوید . نماز که تمام میشود فرمانده به او می گوید این حرکات دیگر چیست؟ و او برایش در مورد این عبادت مسلمانان توضیح میدهد . فرمانده میفهمد چرا این ها را برایش نوشته اند. برگه پایانی عباس را امضا میکند و حالا میشود : خلبان عباس بابایی

 

 

سرُم توی دستش بود. اما با اون چهره نورانی اش دم در خیر مقدم میگفت. خونه شون بروجن بود. هیات ها آمده بودند. وقتی بلند شدیم سینه بزنیمف یه دفعه دیدیم حاجی اومد وسط. با یه دست سرُم را گرفته، با یه دست سینه میزنه ، همه عزادارا صحنه رو که دیدن اشکشون سرازیر شد...

 

 

باران اون شب تند تند بود ،یه نگاهی به آسمون کرد . شال و کلاه کرد که بزند بیرون . گفتم حالا دیگه کجا؟ گفت میخوای بدونی پاشو بریم بیرون...
لندرور شهرداری را برداشت راه افتاد توی شهر ، محله حلبی آباد . هر کس دقت می کرد می دید آب ها جمع شدن بعدش می ریخت توی یک خانه ،رفت در زد . یه پیرمرد اومد ، گفت حاجی یه بیل دارید بدید ما؟؟
پیرمرد دلش پر بود. شروع کرد به شهردار بد و بیراه گفتن . اما مهدی... شهردار ارومیه .. صداش در نیامد ، بیل را که پیدا کرد تا اذان صبح بیل می زد

 

همه دور هم نشسته بودیم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاری بلد نیستی. فکر کنم تو جبهه جاروکشی می‌کنی،ها؟»
احمد سرش رو پایین انداخت،لب خند زد و گفت«ای… تو همین مایه ها.»
از مکه که برگشته بود،آقای فراهانی یک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.یک کارت هم بود که رویش نوشته شده بود تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان

 

پایگاه اطلاع رسانی هیئت بازدید : 103 پنجشنبه 11 مهر 1392 نظرات ()
داستان معروف مالک اشتر را که شنیده اید . اگرنشنیده اید این هم داستان مالک:
بحث جلسه بالا گرفته بود . شروع کردند با هم یکی به دو کردن . کم کم طرف مقابل صدایش را بالا برد . لحن هم عوض شده بود . بفهمی نفهمی داشت به حاجی توهین میکرد . خونم به جوش اومد ، نیم خیز شدم تا خودی نشان داده باشم که دستی آمد. چه سریع مشتم را گرفت.من هم چیزی نگفتم.فقط منتظر بودم جلسه تمام بشه ؛ کمترین کاری که تصور میشد حاجی انجام بده یک دستور بود که اخراج از طرف لشکر . اما....
جلسه که تمام شد رفتم تو کوک حاجی.حاجی رفت سراغ آب.وضو گرفت و ایستاد نماز ، بعدش هم انگار نه انگار...

 

 

یک کارت برای امام رضا، مشهد.
یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران. یک کارت برای حضرت معصومه، قم.
این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. "چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی." حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی!

 

 

هجده سال از آن زمان می گذرد

شما نوشته بودید حسین خاکی و خسته از خطر برگشته بود

و میخواست به قرارگاه برود
از یک راننده تانکر آب خواستکه شلنگ را روی سر او بگیرد تا شسته شود
حسین با یک دست سرش را می شست که راننده برای شوخی آب را گرفت داخل یقه حسین و او را خیس کرد

- وقتی حسین رفت راننده هنوز نمی دانست چه کسی را خیس کرده است

- من آن راننده تانکر آب هستم ، تماس گرفتم که بگویم :
جز لبخند چیزی نگفت .

 

پایگاه اطلاع رسانی هیئت بازدید : 70 پنجشنبه 28 شهريور 1392 نظرات ()
ای مادر !
هنگامی‏ که فرودگاه تهران را ترک می‏گفتم تو حاضر شدی
و هنگام خداحافظی
گفتی : ای مصطفی، من تو را بزرگ کردم، با جان و شیره خود تو را پرورش دادم و اکنون که می‏روی از تو هیچ نمی‏خواهم و هیچ انتظاری از تو ندارم، فقط یک وصیت می‏ کنم و آن این‏که
خدای بزرگ را فراموش نکنی.
ای مادر، بعد از بیست و دو سال به میهن عزیز خود بازمی‏ گردم و به تو اطمینان می‏ دهم که در این مدت دراز
حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم...

 

پایگاه اطلاع رسانی هیئت بازدید : 72 یکشنبه 08 ارديبهشت 1392 نظرات ()

 

اگر ناراحتی یا غم و غصه ای توی صورت کسی می دید

حتی پیش آمده بود که نمازش را نمی بست

تا یک جوری آن ناراحتی رابرطرف کند و صورت آن شخص را خوشحال ببیند
آن وقت نمازش را می بست
می گفت آدم اگر یک نفر را خوشحال کند همان موقع خدا یک ملک خلق می کند که او را از بلاها مصون نگه دارد


آیت الله بهجت را می گویم

 


(ادامه دارد .... روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید....)

درباره ما
Profile Pic
هم اکنون در حال مشاهده ی آرشیو قدیمی سایت هیئت قاسم ابن الحسن می باشید
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • کدهای اختصاصی

    برای حمایت از ما از طریق درج لوگوی پایگاه اطلاع رسانی هیئت (مانند لوگوی بالا) ، کد درون کادر سفید رنگ زیر را انتخاب کنید و در بخش کد های اختصاصی کاربر ، کد های جاوا اسکریپت ، اسکریپتها ، کد های آی فریم ، کد های اضافه و یا ... درج کنید

    برای انتخاب بهتر کل بخش میتوانید پس از کلیک بر روی کادر سفید رنگ از کلید های ترکیبی ctrl و a استفاده کنید و سپس کلیک راست کرده و متن را کپی کنید