close
تبلیغات در اینترنت
شهید و شهادت
loading...

هیئت قاسم ابن الحسن اصفهان

شهید و شهادت

abolfazl بازدید : 156 چهارشنبه 27 فروردين 1393 نظرات ()

سلام،هممون میدونیم که علی خلیلی مربی نوجوانان بوده...

حالا به دو مورد از خاطرات متربی هاش میپردازیم.

یکی از شاگردان شهید علی خلیلی:

1- مدتی از آشنایی من با علی آقا می گذشت. در طول این مدت همیشه توی کارهایم کمکم می کرد… طلبه ی نورانی و خاکی ای که مربی من شده بود، من رو به این فکر انداخته بود که طلبه بشم. بهش گفتم علی آقا میشه من هم طلبه بشم؟ بعد از کلی صحبت که باهام کرد و از تصمیمم مطمئن شد، افتاد دنبال کارهام. حتی هزینه ی ثبت نام رو هم خودش داد و تا آخر کار کنارم بود…

2- توی پیاده روی اربعین(شهید علی خلیلی، بعد از مجروح شدن، با وجود مصدومیت، دوبار در پیاده روی اربعین حسینی شرکت کرده بود) همه جا غذا میدن. رفتم غذا گرفتم و آوردم اما علی آقا نخورد. گفت: توی کربلا گوشت خوردن مکروهه. بیا بریم یه غذای دیگه بگیریم…

masoodrezaee بازدید : 117 سه شنبه 06 اسفند 1392 نظرات ()

 


ايستاده ايم پايين پاي قبر محمدرضا و عبدالرضا پسرخاله هاي مامان كه زن پا به سن گذاشته اي صدايش را به سختي بلند مي كند و مي گويد آن پسر سومي شان هم مرد و آقاجون بلندتر مي گويد خدا رحمتشان كند.

زني كه سن و سالش به مادر بزرگم مي خورد چند متر آن طرف تر نشسته است كنار قبري.

ميروم طرف ديگر قبر مي نشينمو سلامي ميكنم و جوابي مي شنوم. زن يك پايش را دراز و آن ديگري را جمع كرده است.

گوشي تلفن همراهش كنارش است و صوت زيارت عاشورا به سختي شنيده مي شود. از من مي خواهد كه برايش صدا را زيادتر كنم. كمي به گوشي ور ميروم و عاقبت صدا بلدتر مي شود.

گل از گلش مي شكفد. تشكر مي كند و مي گويد ديشب براي خواب عاشورا گذاشته بوده است بالاي سرش كه دخترش صداي گوشي را كم كرده و بلد نبوده زياد كردنش را.

مي پرسم كه صاحب قبر پسرش است كه سري تكان مي دهد و مي گويد 28 سال است كه هر پنج شنبه مي آيد ديدن پسرش. توي گرماي تابستان و برف زمستان. و ديروز مهمان داشته اند و نشده است كه بيايد. آدرس خانه شان را مي پرسم كه مي گويد سه راه سيمين و يكي يكي آدرس كوچه ها را تا خانه اش مي دهد و تاكيد مي كند كه اسم كوچه به نام پسرش است و ...

به نوشته روي قبر خيره مي شوم : شهيد محمدرضا نوروزي كه در عمليات كربلاي پنج در منطقه شلمچه در سن 21 سالگي ...

خداحافظي مي كنم و عزم رفتن.

دارم با خودم بلند بلند فكر مي كنم؛ بيست و يك – بيست و هشت ...

پایگاه اطلاع رسانی هیئت بازدید : 106 پنجشنبه 02 آبان 1392 نظرات ()

بیمارستان صدوقــی ، بعد از عمل جراحی ، با آن حال بدی که داشت ، خودش ، خودش را مرخص کرد.

چاره اش یک دست لباس بود که گیر آورد.

توی سپاه که رسید و ماشین خواست ، همه مات و مبهوت مانده بودند . راضی شان کرد و پیکان را گرفت. تا داران، اما بیشتر نتوانست برود.

مهم نبود، پیکان خراب را گذاشت همان جا و پرید پشت یک تویوتا. اما تویوتا هم از راه نرسیده چپ کرد. سرپا که شد، ایستاد کنار جاده برای ماشین ها دست تکان میداد . ول کن معامله نبود. آخرش هم با اتوبوس خودش را رساند منطقه..

 

 

 

 

پایگاه اطلاع رسانی هیئت بازدید : 104 سه شنبه 30 مهر 1392 نظرات ()

توی برگه او در مورد رفتارش چیزهایی نوشته بودند که فرمانده پایگاه او را خواسته بود. فرمانده را به خاطر چیزهایی که از او پرسیده بود ، خواسته بودند. عباس با خودش گفته بود تا فرمانده بر میگردد میتواند نمازش را بخواند. دفتر فرمانده پایگاه آن هم در یک مملکت غیر اسلامی! روزنامه ای پهن میکند و الله اکبر می گوید . نماز که تمام میشود فرمانده به او می گوید این حرکات دیگر چیست؟ و او برایش در مورد این عبادت مسلمانان توضیح میدهد . فرمانده میفهمد چرا این ها را برایش نوشته اند. برگه پایانی عباس را امضا میکند و حالا میشود : خلبان عباس بابایی

 

 

سرُم توی دستش بود. اما با اون چهره نورانی اش دم در خیر مقدم میگفت. خونه شون بروجن بود. هیات ها آمده بودند. وقتی بلند شدیم سینه بزنیمف یه دفعه دیدیم حاجی اومد وسط. با یه دست سرُم را گرفته، با یه دست سینه میزنه ، همه عزادارا صحنه رو که دیدن اشکشون سرازیر شد...

 

 

باران اون شب تند تند بود ،یه نگاهی به آسمون کرد . شال و کلاه کرد که بزند بیرون . گفتم حالا دیگه کجا؟ گفت میخوای بدونی پاشو بریم بیرون...
لندرور شهرداری را برداشت راه افتاد توی شهر ، محله حلبی آباد . هر کس دقت می کرد می دید آب ها جمع شدن بعدش می ریخت توی یک خانه ،رفت در زد . یه پیرمرد اومد ، گفت حاجی یه بیل دارید بدید ما؟؟
پیرمرد دلش پر بود. شروع کرد به شهردار بد و بیراه گفتن . اما مهدی... شهردار ارومیه .. صداش در نیامد ، بیل را که پیدا کرد تا اذان صبح بیل می زد

 

پایگاه اطلاع رسانی هیئت بازدید : 123 پنجشنبه 18 مهر 1392 نظرات ()

عملیات بدر؛شرق دجله،پنج کیلومتری دشمن.صدای همه درآمده بود؛فرمان ده های ارتش،فرمان ده های سپاه،که«چرا صیاد آمده این جا؟ببریدش عقب.این جا هرآن احتمال خطرهست.بیخ گوش دشمن که جای فرمان ده نیروی زمینی ارتش نیست.»

خودش گوشش بده کار نبود.فرمان ده ها و نیروها هم ول کن نبودند.

دست آخربغلش کردند و به زور انداختنش توی قایق.پرید بیرون،با همان لباس نظامی و کلاه آهنی و قمقمه و تجهیزات شنا کنان آمد سمت ساحل.

 

 

پایگاه اطلاع رسانی هیئت بازدید : 103 پنجشنبه 11 مهر 1392 نظرات ()
داستان معروف مالک اشتر را که شنیده اید . اگرنشنیده اید این هم داستان مالک:
بحث جلسه بالا گرفته بود . شروع کردند با هم یکی به دو کردن . کم کم طرف مقابل صدایش را بالا برد . لحن هم عوض شده بود . بفهمی نفهمی داشت به حاجی توهین میکرد . خونم به جوش اومد ، نیم خیز شدم تا خودی نشان داده باشم که دستی آمد. چه سریع مشتم را گرفت.من هم چیزی نگفتم.فقط منتظر بودم جلسه تمام بشه ؛ کمترین کاری که تصور میشد حاجی انجام بده یک دستور بود که اخراج از طرف لشکر . اما....
جلسه که تمام شد رفتم تو کوک حاجی.حاجی رفت سراغ آب.وضو گرفت و ایستاد نماز ، بعدش هم انگار نه انگار...

 

 

یک کارت برای امام رضا، مشهد.
یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران. یک کارت برای حضرت معصومه، قم.
این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. "چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی." حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی!

 

 

پایگاه اطلاع رسانی هیئت بازدید : 91 پنجشنبه 04 مهر 1392 نظرات ()

وقتی دقیق میشوی میفهمی مدیر یعنی چه..

بعضی ها که امکانات ندارند شروع میکنن به جزع و فزع کردن !! به زمین و زمان بد و بیراه گفتن ! همه را به گردن پشتیبانی می اندازند.امکانات کمه! جمله فرار خیلی هاست.

تازه وقتی هم که امکانات بیاد کلی آدم میخواهد تا همان ها را هم مدیریت کند اما یکی را میشناسم که اینطور نبود:

تقریبا تمام ادوات سنگین لشکر ، غنیمتی بود . توی اون شرایط هیچ کشوری به ما توپ و تانک نمیداد و احمد فقط در یک مورد 300 قبضه توپ غنیمت گرفته بود ؛ وقتی هم که پرچم تانک عراقیا رو عوض میکرد و تانک ها مال ما میشد ، خیلی حواسش به آنها بود...

 

 

هجده سال از آن زمان می گذرد

شما نوشته بودید حسین خاکی و خسته از خطر برگشته بود

و میخواست به قرارگاه برود
از یک راننده تانکر آب خواستکه شلنگ را روی سر او بگیرد تا شسته شود
حسین با یک دست سرش را می شست که راننده برای شوخی آب را گرفت داخل یقه حسین و او را خیس کرد

- وقتی حسین رفت راننده هنوز نمی دانست چه کسی را خیس کرده است

- من آن راننده تانکر آب هستم ، تماس گرفتم که بگویم :
جز لبخند چیزی نگفت .

 

پایگاه اطلاع رسانی هیئت بازدید : 90 جمعه 29 شهريور 1392 نظرات ()
با شروع انقلاب، حقیر تمام نوشته‌های خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و ... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز ، متاسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان....

 

 

تعداد صفحات : 2

درباره ما
Profile Pic
هم اکنون در حال مشاهده ی آرشیو قدیمی سایت هیئت قاسم ابن الحسن می باشید
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • کدهای اختصاصی

    برای حمایت از ما از طریق درج لوگوی پایگاه اطلاع رسانی هیئت (مانند لوگوی بالا) ، کد درون کادر سفید رنگ زیر را انتخاب کنید و در بخش کد های اختصاصی کاربر ، کد های جاوا اسکریپت ، اسکریپتها ، کد های آی فریم ، کد های اضافه و یا ... درج کنید

    برای انتخاب بهتر کل بخش میتوانید پس از کلیک بر روی کادر سفید رنگ از کلید های ترکیبی ctrl و a استفاده کنید و سپس کلیک راست کرده و متن را کپی کنید